تبليغاتX
..::این وبلاگ فیلتر خواهد شد::..
سیاسی،اجتماعی،فرهنگی،ورزشی و ...

یکی از پیران سرد و گرم چشیده ی روزگار که نسبت نه چندان دوری با بنده دارد روزی خاطره ای را از سفر محمد رضا پهلوی به شهر مقدس قم نقل می کرد.وی که آن زمان دانش آموز کلاس ششم دبستان بوده است می گفت از یک هفته قبل از ورود شاه ملعون به شهر در اعلامیه هایی که از بلند گو های حرم مطهر، مساجد شهر و مدارس پخش می شد دائما ورود شاه به شهر را به مردم قم نوید!! می دادند.در روز ورود آن ملعون هم تمام ادارت دولتی و مدارس تعطیل شد وکارمندان و دانش آموزان بیچاره را برای عرض خیر مقدم به اعلیحضرت همایونی(آی زکی) در خیابان ها به صف کردند.

در این میان اما با وجود تهدید ناظم مدرسه ای که گوینده ی خاطره در آن تحصیل می نموده است ،بسیاری از خانواده های مذهبی از مدرسه رفتن فرزندانشان در آن روز جلوگیری کردند تا ننگ استقبال از یک شخصیت خائن و فاسد برای آن خانواده ثبت نشود.روز بعد نیز با وجود جار و جنجال های ناظم پاچه خوار و احتمالا وابسته ی مدرسه با وساطت شخص مدیر که خود انسان متدینی بود دانش آموزان به کلاس های درس خود بازگشتند.

شب قبل از ورود آقای احمدی نژاد به استان یزد بنده در شهر میبد(به فاصله ی 50 کیلومتر از شمال شهر یزد) بودم.گذشته از پلاکارد هایی که در شهر میبد برای معرفی محل های ثبت نام برای استقبال از رییس جمهور زده شده بود،هنگام غروب که بنده به به یکی از مساجد شهر رفته بودم با اعلامیه ی جالبی برخورد کردم.در این اعلامیه از بسیجیان محل دعوت شده بود که برای ثبت نام به محل پایگاه مراجعه کنند.بنده هم که با چند تن از مسجدی ها آشنا بودم برای سر و گوش به آب دادن به این محل رفتم.بچه های دبستانی و مدارس راهنمایی با ذوق و شوق فراوان از تعطیل کردن یک روزه ی درس و کلاس و مدرسه برای ثبت نام هجوم آورده بودند.در آن شلوغی ناگهان یکی از همین کودکان از مسئول ثبت نام سوالی پرسید.این آقا که سنش حدودا 11 تا 12 سال بود با همان لهجه ی شیرین میبدی(که تفاوت اندکی با لهجه ی یزدی دارد) سوال کرد که اگر فردا آقامون(منظورش معلم کلاس بود) گفت چرا نیومدی کلاس چی بگم؟؟؟

جوابی که مسئول ثبت نام به وی داد کاری کرد که لحظه ای دنیا به دور سر من چرخید:"اگر ایراد گرفتند من بهتون برگه غیبت موجه می دهم!!!!"

می خواستم ازش بپرسم:" که مگه تو دکتری که گواهی غیبت موجه میدی"؟؟؟که دیدم اگر این سوال رو بپرسم احتمالا باید با سر و روی آغشته به خون از مسجد خارج بشم و به هر حال منصرف شدم.

روز پیش هم دوباره این آقای رییس جمهور بار سفر انتخاباتی اش را بسته و به شهر کرج سفر کرده بود.سفری که هواداران دولت پیش از وقوع آن شایعه کردند که در سخنرانی احمدی نژاد در جمع مردم قرار است کرج به استان تبدیل شود و همین امر موجب تجمع بسیاری از مردم این شهر برای شنیدن این خبر بود.اما...

 شما را به خدا یک بار شرح مفصل سفر ایشان را ببینید(کلیک کنید)

تعطیلی مدارس،پخش اصوات نکره از بلندگوها،سوء استفاده از رادیوی شهر،نصب پلاکاردها و بنر های گران قیمت و ... همه و همه من را به یاد سفر شاه ملعون به شهر قم می اندازد.با این تفاوت که الحق والانصاف باید بگوییم که دم شاه گرم که برای استقبال از خودش دانش آموزی را از شهر مجاور سوار بر اتوبوس نمی کرد که اتفاقی مانند اتفاق سفر هفته ی پیش سلطان شاه محمود احمدی نژاد در سفر به شهرشیراز بیافتد(کلیک کنید)که در آن 7 تن از کودکان معصوم فسایی در راه عزیمت به شیراز برای استقبال از رییس دولت نهم جان سپردند.

نکته ی بسیار منفی این وقایع آن است که در زمان پهلوی خانواده های مذهبی از حضور فرزندانشان در مراسم استقبال از حاکم ظالم جلوگیری می کردند اما امروز حاکم خود دم از مذهب می زند و با جمله ای ،خلقی را فریب می دهد.

البته دوست دارم که در اینجا خاطره ای هم از سفر رهبر معظم انقلاب به یزد را بیان کنم.آن روز بارانی در دی ماه 87(که بعد از آن تبدیل به یک روز برفی شد و همه بارش این همه برف پس از 40 سال در یزدو میبد و سایر نقاط استان را حاصل برکت قدوم آن مرد خدا می دانستند) که بدون تبلیغات و گماردن اتوبوس برای سفر به یزد شهر خالی از سکنه شده بود.اما نکته ی جالب آن بود که مدارس و بانک ها همگی دایر بودند.اما در خیابان ها شاید هر 5 دقیقه یک نفر عبور می کرد.خود من هم که آن روز امتحان آزمایشگاه الکترونیک داشتم به این امید رفتم دانشگاه که امتحان لغو شود اما نشد.البته پس از آن هم شنیدم که به دستور موکد خود حضرت آقا تمامی مدارس و ارگان های دولتی دایر بودند.اما مردم، به صورت خود جوش عازم یزد شده بودند.بدون آنکه سپاه و بسیج برای این استقبال تدارکی دیده باشد.

این ها دو روایت از آنچه من به چشم خویش دیده ام، بود.حال بماند آنچه را که من و شما نه به چشم خود و نه با گوش خود ندیده و  نشنیده ایم و حتی در خیالمان نیز آن را متصور نمی شویم.

در پایان هم سه نکته را عرض می نمایم:

  • نکته ی اول آنکه ای کاش رییس جمهور برای تبلیغات انتخاباتی اش هم که شده یک بار با خانواده ی دانش آموزان فقید فسایی هم دردی می کرد(اما معرفت دُرّ گرانی است به هر کس ندهند...پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند)
  • نکته ی دوم آن که بالاخره یک نفر پیدا شد که جلوی یکه تازی اسفندیاررویین تن دولت نهم،آن دوست ملت اسراییل و آن پدرعروس سلطان محمود را بگیرد و آن یک نفر کسی نبود جز حضرت آیت الله خامنه ای(مد ظله العالی) که موکدا از الحاق سازمان حج و اوقاف و به سازمان متبوعه ی فردی که برای رقاصه های ترک دست افشانی می کرد جلوگیری نمودند تا به قول آیت الله مکارم سفر حج مانند سفر به کیش نشود.
  • و نکته ی سوم تشکر از دوست و همراهی صمیمی است که بنده را برای نوشتن این پست پس از ماه ها ترغیب و تشویق نمود.

                                                      و من الله التوفیق

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 

شخصيت هاي داستان

صغري خانم : فضول محله

اقدس خانم : شنونده

اشرف خانم : زن اصغر آقا بقال

اقدس خانم از در خانه خارج شد تا براي خريد به مغازه ي اصغر آقا برود.چند قدم که از در خانه دور شده بود ناگهان و بر خلاف ميل باطني اش با صغري خانم روبرو شد.صغري خانم که همه او را زني فضول و پر حرف مي دانستند با ديدن اقدس خانم با رويي باز به سوي او شتافت.اين در حالي بود که اقدس خانم با خودش زمزمه مي کرد که اي کاش پايم مي شکست و از در خانه بيرون نميامدم.چرا که اصلا حوصله پر حرفي هاي صغري خانم را نداشت.به هر حال صغري خانم به اقدس خانم رسيد و پس از چاق سلامتي از او پرسيد:

-        اقدس جون کجا ميري؟؟؟

-        ميرم مغازه اصغر آقا ماکاراني بخرم.

-        واه واه...حالا چرا از جاي ديگه خريد نمي کني؟؟

-        چرا؟؟اصغر آقا که کاسب خوبيه

-        خودش آره.اما اين اشرف،زنش...خدا به دور.من اصلا نميدونم مردم چرا اين جوري اند.زنيکه نزديک 50 سالشه هنوز کفش پاشنه بلند مي پوشه و آرايش غليظ ...(بقيه اش رو به دليل مسايل اخلاقي نمي نويسم)

در اين بين اقدس فقط گوش مي کرد و هيچي نمي گفت.

وقتي که بعد از يک ساعت، افاضات صغري خانم تمام شد اين دو از هم خدا حافظي کردند.اما اقدس در سر نقشه اي داشت.با خودش مي گفت:"اين بار رو ميرم و به اشرف خانم ميگم تا اين صغري خانم ديگه به من اعتماد نکنه که هي بخواد جلوي من پشت سر کسي غيبت کنه"

هنگامي که اقدس وارد مغازه شد از اصغر آقا سراغ اشرف خانم را گرفت.از قضا اشرف خانم هم پشت يخچال بقالي بود.تا اقدس ، اشرف را ديد سفره دلش را براي او باز کرد.

اشرف شد يک گلوله آتش.چادر خودش را پيچيد دور کمرش و به سوي خانه صغري خانم روان شد.اصغر آقا که ديد داستان اينگونه شد به دنبال همسرش روان شد تا از بالا گرفتن کار جلوگيري کند.

پس از روبرو شدن اشرف با صغري، صغري خانم تمام اين صحبت ها را تکذيب کردو منکر شد.و مدعي شد که کسي که اين حرف ها را به تو زده هدفش چيزی نبوده مگر آنکه مرا پيش تو خراب کند تا رابطه ي ما دچار خدشه شود.اما اشرف خانم حرف او را باور نمي کرد.خب حق هم داشت چون اين کارهاي صغري خانم مسبوق به سابقه بود.

در اين بين اصغر آقا که مرد سرد و گرم چشيده و پخته اي بود حرفي زد که انصافا عين حرف حساب بود:"عيال بيا بريم.وقتي داره ميگه من اين حرف رو نزدم يعني اگرهم که زدم غلط کردم که زدم!!...خوردم که زدم!!!بيا بريم"

 

مدت ها پيش همه ي شما دوستان داستان محمود خان احمدي نژاد وهاله نوررا شنيديد و اکثرا هم فيلم آن را ديديد.اما شهريور امسال و در سفر دوباره احمدي نژاد به نيويورک کامران نجف زاده در هواپيما در مورد اين داستان از احمدي نژاد سوالي پرسيد.

آقاي رييس جمهور اصولگرا در حالي که مي داند بسياري از مردمي که او را بر صفحه ي تلويزيون مي بينند اين فيلم را ديده اند، با گستاخي و قباحت هر چه تمام تر سخن خودش در مورد هاله ي نور را  تکذيب مي کند و در عين حال تاکيد دارد که هر کس حرف خدا را بزند جنس حرفش از جنس نور است و در پايان هم اين داستان را يک امر تخريبي از جانب مخالفين خود مي داند که با اين اعمال مي خواهند اعتقادات ديني ما را زير سوال ببرند.و اين حقيقت را با يک سري ديگر از حرف هايي  که هنوز حقيقت آنها ثابت نشده(مثل داستان صندلي خالي در هيات دولت و ...) در مي آميزد و قصد دارد با اختلاط بين حقيقت و کذب، حقيقت را مخدوش جلوه دهد.

من و شما، همه مي دانيم که اين آقاي رييس جمهوراصولگرا خودش اين داستان هاله نور را در حضور آيت الله جوادي آملي مطرح کرد.اما حالا ايشان اين قضيه را تکذيب مي کند!!اينجاست که من به ياد حرف اصغر آقا مي افتم که گفت :

              " وقتي داره ميگه من اين حرف رو نزدم يعني اگرهم زدم...!!!"

حالا من از همه ي شما هموطنان فهيم تقاضا دارم که اين داستان دروغ و کذايي را فراموش کنيد.چون کسي که اين خبط را کرد و اين سخن کذب را بر زبان راند امروز خودش با زبان بي زباني به غلط کردن خود اعتراف مي کند.شما هم بزرگواري کنيد و اين داستان را فراموش کنيد.هر چند که مي توان اين داستان را در کنار ادعا هاي کساني چون بروجردي شياد و يا آن سيد حسني دروغين نوشت. اما...بگذريم.

کساني هم که دوست دارند و البته به اينترنت پر سرعت دسترسي دارند فيلم هاي زير را ببينند.

1-فيلم هاله نور(مرحله اول صغري خانم)

2- فيلم تکذيب هاله نور(مرحله دوم صغري خانم )

 

در پايان هم جا دارد که پاسخ اين سوال را بدهم که چرا به اين داستان کهنه و نخ نما پرداختم.

مي خواهم حقيقتي را بازگو بگويم.ابتدا که من اين داستان را شنيدم و اين فيلم را ديدم از آنجايي که در بين عرفا کساني بودند و هستند که به غيب و باطن اشراف دارند(که حکايات آنان را بسيار شنيدم و شنيديم)  بنده به اندازه ي کمتر از يک درصد با خود انديشيدم که شايد اين امر حقيقتي باشد که من از درک آن غافل و ناتوانم.

به همين سبب سخني در مورد آن نگفتم.

اما امروز که با چشمان خود مي بينم که احمدي نژاد با وقاحت بي پايان خود اين امر را تکذيب مي کند به سه چيز ايمان آوردم:

اول آنکه اين داستان هاله ي نور کذب محض بود.

دوم آنکه احمدي نژاد حقيقتا يک دروغگوي بزرگ است.چرا که به جاي آنکه اعلام کند که من از راندن اين مذخرفات بر زبان خويش پشيمانم و از پيشگاه ملت ايران و بالاتر از آن به درگاه خداوند توبه کند مي گويد که من اصلا چنين حرفي نزدم.

و سومين موردي که براي بنده روشن شد اين است که اين شخص براي ايجاد جو مثبت ذهني براي خود در بين مردم و حتي علما از دست زدن به هيچ کاري ابايي ندارد.دروغ مي گويد، تهمت مي زند، به قوه ي زور متوسل مي گردد ، قانون را به زير پا مي نهد و بد تر از همه آنکه مقدسات مسلمانان را نيز به زير سوال مي برد.

و اينکه مطمئن باشيد که اگر موج انتقادات و تخريب هايي که عليه دولت نهم صورت مي پذيرد بي جواب نخواهد ماند و شامل عقوبت الهي مي گردد،دروغ ، تهمت ، به سخره گرفتن عقايد ديني و ... هم بي جواب نخواهد بودو سبب خسران دنيوي و اخروي است.

 

                                                                                       و من الله التوفيق

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط سیاوش  |